|
|
|
|
|
مدتیه که سرم خیلی شلوغ شده، کلی کار برای خودم تو زمینه های مختلف تعریف کردم که انجام بدم. کارای علمی تو چند زمینه کاملا متفاوت که فکر می کردم علاقه دارم بهشون. کارای اجرایی که از روز اول دانشگاه باهام بودن و الان خیلی بزرگ تر و بیشتر شدن و می خوام بازم بیشترشون کنم. یه سری کارای مدیریتی و به قول خودم آی تیایی ( مربوط به (IT و چند تا پروژه غیر درسی و . . . همه اینها سوای اینه که من الان دانشجو هستمو هدف اصلیم درس خوندنه و بنا بر برنامه 3 ترمه توسعه خودم معدل این ترمم باید بیشتر از 17.5 باشه (توقع زیادی از خودم ندارم( تمام اینها یعنی وقت زیادی نخواهم داشت تا یه وبلاگ حتی در حدی که تا حالا بوده رو مدیریت کنم؛ و این یعنی تا یه فرصت مناسب که بتونم وقت بذارم، نوشتن تو وبلاگو کنار میذارم.
پ.ن: قدیما که احساس تغییر و پیشرفت می کردم خوشحال می شدم، تازگیا زیاد تو خودم تغییر می بینم و به این نتیجه رسیدم که آدم اگه لحظه های زندگیش متغیر و روبه پیشرفت نباشه بهتره که کلا نباشه. امیدوارم که همه انسان ها من جمله خودم، دوستانم و خانوادم، همیشه در حال پیشرفت و بهبودی باشن. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:34 توسط داود جرجانی
|
||
|
|
|
|
![]() پ.ن: توی یکی از همین در و دیوار ها نوشته بودن: کشوری که تریبون نخبه هاش دیوارای دستشویی باشه. . . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:12 توسط داود جرجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
گویا پارسال یکی از اساتید دانشکده برق در مقایسه میزان پیشرفت علم مکانیک و برق و کامپیوتر گقته بود: اگه مکانیک هم مثل برق و کامپیوتر پیشرفت می کرد، من الان باید با یه سمند میومدم دانشگاه و با یه پرشیا میرفتم خونه! در همین راستا یه جمله خیلی جالب تو کتاب معماری کامپیوتر پترسون نوشته بود:
Where . . . The ENIAC is equipped with 18000 vacuum tubes and weighs 30 tons, in the future there may be computers with 1000 tubes and weigh just 1.5 tons!!! -Popular mechanics in 1949 نتیجه اینکه تو ذهن دانشمندان علم مکانیک رشد این علم خطیه در صورتی که تو ذهن دانشمندان علم کامپیوتر و برق رشد این علم تصاعدیه! پ.ن: خیلی وقته نوشته هام در سطح زندگی روزمره است، فکر می کنم شلوغی زندگی الانم تو سطح دغدغه ها و افکارم اثر گذاشته! رب! اهدنی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:11 توسط داود جرجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
یه دلم میگه 5 ساله کنمو کار کنم، تا تجربه کافی کسب کنمو بعد کنکورو ارشد همین جا. . . یه دلمم میگه مثل خیلی از عقلای دیگه همون 4 ساله کنمو خیلی عادی ارشد دکترامو بگیرم. . . الان واقعا موندم چیکار کنم. . . با فرصتها و پروژه هایی که هست، موندم مسیر علمی محض رو طی کنم یا مسیر عملی - علمی و اجرایی رو. . . واقعا تصمیم خیلی بزرگیه، حتی بزرگ تر از ازدواج :) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:56 توسط داود جرجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
افطاری تموم میشه، همه چیز خوب پیش رفته، تقریبا همه راضین. چندتا عکس یادگاری می گیریم، 4ایا ولع بیشتری برای عکس گرفتن دارن، چون می دونن که سال آخرشونه که دور هم افطاری می خورن. ملت میرن بیرون، بچه ها شروع می کنن که کم کم جمع و جور کنن، منم کمکشون می کنم. یکم که اوضاع روبه راه شد، میرم سمت دفتر حراست دانشگاه که کارت دانشجوییموبگیرم. میرم پیش مسئول شب، میگم برناممون تموم شده، می خوام کارتمو بگیرم. میگه : نه! باید وایسیم ببینیم فردا گزارشی میاد یا نه!شاید . . . فردا بیا کارتتو بهت میدیم. میگم: چه گزارشی! من تعهد کرده بودم که اتفاق خاصی نیوفته و نیوفتاده! فردا هم اگه گزارشی باشه، اسم و امضام زیر نامه هست!. . . خلاصه کارتمو میگیرم، تشکر می کنم و میرم بیرون. برمیگردم دانشکده، بچه ها هنوز دارن زحمت می کشن. کمکشون می کنم، یکم که تمیز شد، با محسن میریم پیش آقای تفرشی که گواهینامه هامونو بگیریم. آدم خیلی خوبیه، یکم سربه سرمون میذاره. گواهینامه هامونو میگیریم. همه چیز روبه راهه. ساعت تقریبا نه و نیمه که میرم سمت خوابگاه. نمی دونم چرا! ولی به سرم میزنه که برم گرگان. میرسم خوابگاه، اینترنتی ترمینال آرژانتینو چک می کنم، دوتا جای خالی برای ساعت دوازده داره ولی طبق معمول نمیتونم رزرو کنم. بی خیال میشم، کیف لپتاپمو می گیرم، بدون اینکه فک کنم چیز دیگه ای لازم دارم یا نه راه میوفتم سمت ترمینال شرق. . . ساعت یازده و ده دقیقه میرسم ترمینال، میرم سراغ نزدیکترین تعاونی که بلیط بگیرم. ردیف یکی مونده به آخر اسکانیا، همونجایی که میخوام. میشینم، لپتاپمو میذارم زیر پام. خسته م، چشامو میذارم رو هم. تازه چشام دارن گرم میشن که یه دفه یکی داد میزنه میگه: "گرگان! گرگان آخرشه! جا نمونی!" بیدار میشم. هنوز شرایط تو ذهنم لود نشده ویکم گیج میزنم. بیرونو نگاه می کنم، نمیدونم کجام، ولی مردد میام بیرون. تازه میفهمم که رسیدیم میدون گاز گرگان و سحرم خواب موندم. راه میوفتم سمت خونه، دقیقا اون سر شهره، ولی با دو کورس تاکسی میرسم خونه. بی سروصدا لباسمو عوض میکنم، میرم رو کاناپه هال می خوابم. صبح با صدای مامانم که از دیدنم متعجب و خوشحال شده، بیدار میشم. انتظار نداشتن منو ببینن، قرار بود روز بعدش برسم که بریم بابلسر. . . پ.ن1: بعد از افطاری تازه یادم میوفته که احتمالا به دکتر خرازی و دکتر صفری که توافطاری ما بودن چای نرسیده! خیلی ناراحت میشم. آدمای خیلی خوبین. پ.ن2: اینو چهارشنبه هفته قبل نوشته بودم. اون برنامه بابلسر تبدیل شد به: چالوس، نمک آبرود، لاهیجان، انزلی، سرعین! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:28 توسط داود جرجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
:this is Richard St.John's 8 secret of success talk at TED(TED.com) these are his reason's for success after 7 years of study and 500 interviews, i think it is realistic
.There's no magic. It's practice, practice, practice
.Push through shyness and self-doubt !! It's not always easy to push yourself, that's why they invented mothers
these days, I'd rather watch TED talks than watch some dumb movie! it's scientific, useful and fun
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 3:1 توسط داود جرجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
پریروز بابام زنگ زد و گفت دارم میام تهران، وقت داری ببینمت؟ گفتم: آره، این دفه برای چی میای؟ گفت: کارت سوختمونو باطل کردن، میام درستش کنم. گفتم: ماشین قدیمیه؟ گفت: نه جدیده! (نمی خواستم تبلیغات شه، اسم نبردم:) گفتم: یعنی چی؟ واسه چی؟ گفت: ماشینو اسقاطی زدن، کارت سوختشو باطل کردن منم مات و متحیر مونده بودم چی بگم، آخه ماشینی که چند ماهه از تو کارخونه دراومده چطور میتونه اسقاطی محسوب بشه!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:11 توسط داود جرجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم تا حالا اسمشو شنیدین یا نه؛ ولی کسیه که میگن خیلی از وقایع اخیر (چندین سال گذشته جهان)رو پیش بینی کرده. طرفداران نوستراداموس ادعا میکنند که او بسیاری از حوادث بزرگ را همچون آتش سوزی بزرگ لندن، به قدرت رسیدن ناپلئون و هیتلر و حملات ۱۱ سپتامبر به مرکز تجارت جهانی را پیشگویی کردهاست." مثلا حمله به عراق، سقوط شاهنشاهی ایران و ظهور منجی در سال 2015.و. . .هم پیشگویی هایی در مورد ایرانن. البته تموم پیش گویی هایی که از نوستراداموس دیدم گنگ بودن، مثلا پیشگویی که به طوفان کاترینا نسبت میدن، اینه: The great city of The martarine ocean Surrounded by a swamp of crystal In the winter solstice and the spring Will be tried by a terrible wind در مورد طوفان های بعدشم چنین چیزی گفته: shortly afterwards, not a very long interval, a great roaring storm will be raised by land and sea flames, animals, which will make more upheaval چندتا از دانشمندا در حال تحقیق روی پیش گویی فاجعه سال 2012 هستن، گفته می شه در دسامبر 2012 مرکز کهکشان، خورشید و زمین در یک خط قرار می گیرن(dark rift or galactical allignment) و این قضیه باعث میشه که فاجعه بدی رخ بده، چنین چیزی رو مایا ها و حتی مصریا توی کتیبه هاشون داشتن ?Will it be the year that ends all years تمام این حرفا، حرفای کساییه که نوستراداموس رو قبول دارن و کلی وقت برای تفسیر حرفاش صرف کردن. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:18 توسط داود جرجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
I'm happy! waiting for future to see what comes next the more I practice, the more I get luckier |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:45 توسط داود جرجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطالب رو از کتاب دیوانه جبران خلیل جبران انتخاب کردم، به نظرم خیلی آشنا و جالب بودن! جنگ یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود، مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه چشمش خون می ریزد. امیر از او پرسید :"چه بر سرت آمده؟" مرد در پاسخ گفت: "ای امیر، پیشه من دزدی است، امشب که برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا رفتم، اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاه بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می خواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری." آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، وامیر فرمود تا چشم او را از کاسه در آورند. بافنده گفت :"ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمان مرا درآورند. اما افسوس! من به هر دو چشم نیاز دارم تا هر دو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسب او هر دو چشم لازم نیست." امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را در آوردند. و عدالت اجرا شد پ.ن: میگن بعدا معلوم شد که پینه دوز به گناهکار بودنش اعتراف کرده و مدارکش هم موجود بوده! :پی :دی
سگ دانا یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرمند و اعتنایی به او ندارند، وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت]چاق[ و عبوس پیش آمد و گفت :" ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد." سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت :"ای گربه های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست، بلکه استخوان است."
پادشاه دانا روزگاری در شهر دوردستی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش داشتند. در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه دیگری نبود. یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهرشد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریختی و گفت :" از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه می شود." بامداد فردا همه ساکنان شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جادوگر گفته بود. آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند "پادشاه ما دیوانه است. پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سرنگون کینم." آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند. وفتی که جام را آوردند، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم تنوشد. از آن شهر دورست غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را بازیافته بودند.! دو قفس در باغ پدرم دو قفس هست، در یکی شیری ست که بردگان پدرم از نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی بی آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید :"بامدادت خوش، ای برادر زندانی!"
داستان های سه مورچه و زبان دیگر هم به نظرم بسیار جالب بودند. lead! when others would only follow |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:36 توسط داود جرجانی
|
|
||